۲۰ اسفند, ۱۳۸۸ - ۱۱ نظر
VN:F [1.7.8_1020]
سید مصطفی تاجزاده را مدت زیادی است که میشناسم و از دوستان عزیزی است که به دوستی با او افتخار میکنم . دیشب که خبر آزادی موقت او را شنیدم بسیار خوشحال شدم و امیدوارم حد اقل روزهای آغازین سال بتواند در کنار خانواده اش بخصوص همسر صبور و مقاومش باشد . ۹ ماه در حبس بودن که ۱۲۰ روز آن در انفرادی بوده شاید در بیان ساده باشد ولی بسیار سخت و عذاب آور است آنهم برای کسی مانند سید مصطفی تاجزاده که تمام زندگی خود را وقف مردم و کشورش کرده است . پس از انتخاب آقای خاتمی در سال ۷۶ بنا به دلایلی شرایط بر من بسیار تنگ شد و بلحاظ کاری ، معیشتی و بطور کلی زندگی عادی دچار مسائل و مشکلات خاصی شدم و البته تا کنون نیز کم و بیش ادامه داشته است . اوایل دوستان زیادی با من تماس میگرفتند و گاهی یادی از من میکردند ولی کم کم به دلیل مشغله و مشکلات فراوان ارتباطشان کم تر شد ولی به جرأت میگویم تنها کسی که بطور مرتب به من زنگ میزد و سراغی از من میگرفت ولو به سلامی کوتاه سید مصطفی تاجزاده بود . اگر اشتباه نکنم آخرین بار چند روز قبل از ۲۲ خرداد بود که با امید زیاد از انتخابات حرف میزد مثل همیشه خوشبین به آینده . دلم میخواست یادی از او داشته باشم و با صداقت تمام بگویم آقا مصطفی انسانی ارزشمند ، با صفا و دوست داشتنی است و من از مرام او بسیار آموخته ام . برایش آرزوی سلامتی ، سربلندی و پیروزی دارم .
۱۴ اسفند, ۱۳۸۸ - ۳۳ نظر
VN:F [1.7.8_1020]
سال ۱۳۶۰ ایده برگزاری مراسم هفته وحدت به منظور وحدت و انسجام بیشتر بین اهل تسنن و اهل تشیع برای اولین بار توسط فقیه عالیقدر فقید حضرت آیت الله العظمی منتظری مطرح گردید و از آن زمان هر ساله جشن های گوناگون به مناسبت این هفته در کشور برگزار شده است . اما امسال گویا تغییراتی بوجود آمده . به اکثر سایت های دولتی یا وابسته به دولت که مراجعه میکنیم خبری از هفته وحدت نیست و تنها به میلاد نبی اکرم (ص) و بزرگداشت آن اشاره شده است و حرفی از هفته وحدت نیست . همه ساله در چنین ایامی واژه هفته وحدت مبارک باد و یا جملاتی از این قبیل در گوشه صفحه تلویزیون به کرات دیده میشد و تبریک به مناسبت هفته وحدت ورد زبان مسئولین و گوینده های رادیو وتلویزیون بود ولی امسال گویا این عبارت به فراموشی سپرده شده .
راستی چه اتفاقی افتاده که وحدت بین مسلمین که این ایام بهترین بهانه برای پرداختن به آن بود از یاد و خاطر مسئولین نظام رفته است ؟ با خودم اندیشیدم و گفتم شاید وحدت نیز سبز است مثل عدالت ، مثل آزادی ، مثل صداقت مثل همه سبز هایی که حقی برای بودن ندارند .
هفته وحدت و میلاد با سعادت پیامبر اسلام ، پیامبر رحمت ، رافت ، عشق و دوستی بر همه دوستان مبارک
۲۸ بهمن, ۱۳۸۸ - ۲۰۲ نظر
VN:F [1.7.8_1020]
مثل خیلی از مخالفین دولت و معترضین به شرایط کنونی کشور مردد بودم که در راهپیمایی ۲۲ بهمن امسال شرکت کنم یا نه؟ البته برای خودم مثل روز روشن بود که تحمل صدای مخالف از طرف دولتمردان و مسئولین نظام وجود ندارد و میدانستم حضور ساکت و خاموش در چنین روزی نمود چندانی ندارد و چه بسا از حضور مخالفان بعنوان سیاهی لشکر بهره جویی شود ولی این بار تصمیم گرفتم پشت سر نسل سومی ها یعنی پسر و دخترم حرکت کنم و چون تصمیم ایشان به حضور بود من نیز از ایشان تبعیت کردم و البته ناگفته نماند که همسرم به حضور پر رنگ معتقد بود و امید داشت تا مردم بتوانند حد اقل این بار به برکت روز ۲۲ بهمن با نماد خود در راهپیمایی شرکت کنند . من تسبیح سبزم را ، همسرم شال سبزش را و فرزندانم دست بند های سبزشان را برداشتند و راهی شدیم . قرار گذاشته بودیم که اگر شرایط مناسب نبود نماد های سبز را ظاهر نکنیم . به محض پیوستن به جمعیت در تقاطع بهبودی و خیابان آزادی متوجه جو امنیتی بسیار شدیدی شدیم که من در تمام دوران قبل و بعد از انقلاب نظیر آن را ندیده بودم . انواع و اقسام نیروهای ضد شورش ، لباس شخصی و غیر شخصی از همه نوع از سن حدود پانزده سال تا افراد مسن و با تجهیزات کامل و البته در کنار ایشان یگان های ضد شورش نیروی انتظامی حضور بسیار فعالی داشتند . هنوز چند دقیقه ای از حضورمان نگذشته بود که صدای جیغ و ناله زنی را شنیدیم و ده ها نیروی حاضر در صحنه که دور او را گرفته بودند . فشار جمعیت آنچنان زیادبود که نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد ولی به هر حال نگران کننده و ترسناک بود . در خیابان آزادی مشغول حرکت شدیم مثل افراد خاموش دیگری که در صحنه حضور داشتند . همسرم شال سبزش را که برایش قداست خاصی نیز داشت بر گردن انداخت . دختر و پسرم خواستند دستبند هایشان را ببندند که من با توجه به جو موجود از ایشان خواستم این کار را نکنند و در عوض سه عکس از معلم شهید دکتر علی شریعتی را که عاشقانه دوستش داشته و دارم و او را مظهر اسلام ناب میدانم به دست فرزندانم داده و خود نیز در دست گرفتم . به آرامی در بین جمعیت حرکت میکردیم ، خاموش و بیصدا . نه شعاری میدادیم و نه رفتاری نامتعارف حتی نگاهمان به آسمان بود و شاید در آن لحظه به او و عظمتش می اندیشیدیم که به ما امید به آینده میداد .خیلی سریع شاید بعد از حدود ده دقیقه چند نفر احاطه مان کردند و بلافاصله از ما خواستند تا همراهی شان کنیم . تحت الحفظ ما را به حیات خلوت مسجدی در آن نزدیکی بردند . من را در گوشه ای و همسر و فرزندانم را به فاصله از هم کنار دیوار قرار دادند . کیف های دخترم و همسرم را گشتند و از همسرم خواستند که شال سبزش را تحویل دهد . همسرم امتناع کرد و گفت چرا باید تحویل دهم ؟ پاسخ دادند چون مدرک جرم است !! . به ایشان گفتم عکس های دکتر شریعتی را چرا گرفته اید گفتند آن ها هم مدرک جرم است !! به نظرم رسید راست میگویند چه جرمی از در دست داشتن عکس کسی که عمری فریاد آزادی سر داده بزرگتر ؟ به ایشان گفتم شریعتی عشق من است او معلم من است و من الفبای انقلاب را و آزادی را از او آموخته ام چرا نباید در سالگرد انقلاب عکس او را به دست بگیرم ؟ پاسخی نشنیدم . به همسرم حکم کردند که باید شال سبزت را بدهی و او پاسخ داد نمیدهم اگر میخواهید به زور از من بگیرید و آنها اکراه داشتند که این کار را بکنند البته دلیلش را نفهمیدم چون زشتی این کار بیش از آنچه تا آن موقع کرده بودند نبود . برای شکستن همسرم با مشت به سینه پسرم زدند و او را به گوشه دیوار و رو به دیوار قرار دادند . از همسرم خواهش کردم تا شال سبزش را به من بدهد و او که نگران خشونت بیشتر در مورد فرزندانش بود آن را به من و من نیز به ایشان دادم تا احساس سربلندی کنند و ضربه دیگری بر فرزندم وارد نکنند . پس از دقایقی به همسر و فرزندانم یعنی ابوذر زمان و زینب زمان چشم بند زدند . جالب بود که چشم بند ها همه تکه هایی از پارچه های سبز بود . این صحنه به چند دلیل برایم بسیار دردناک بود . همسرم را که سال های زیادی از عمرش را برای اسلام و انقلاب جان فشانی کرده بود و هشت سال جنگ را بی حضور من با تمامی مشکلاتش تحمل کرده بود تا من به وظیفه سربازی و پاسداریم از کشور و انقلاب بخوبی عمل نمایم را در کنار دیوار مکانی مقدس یعنی مسجد و در هنگام اذان ظهر یعنی همان زمان که صدای الله اکبر از گلدسته های مسجد بگوش می رسید در اسیری میدیدم با چشمان بسته در مقابلم . ابوذرم را جوان ۲۲ ساله ام را که همواره به او یاد داده بودم همچون ابوذر غفاری محکم و استوار و حق طلب باشد گوشه دیوار مسجد یعنی محل سجود و عبادت چشم بسته میدیم . زینبم را دختر ۲۵ ساله ام را نگران و آشفته به فاصله در کنار مادرش میدیدم با چشمان بسته . همواره به او گفته بودم به این نام زیبا افتخار کن و به زینب خواهر حسین اقتدا کن که الگوی ایثار و از جان گذشتگی است . خود را شرمنده ایشان میدیدم و دلم میخواست زمین دهان باز میکرد و مرا میبلعید تا شاهد چنین صحنه هایی نباشم . ما نه برای آشوب رفته بودیم و نه فتنه ای در سر داشتیم . رفتیم تا حضور داشته باشیم ولی تنها میخواستیم بگوییم که حضورمان بنا بر میل و اراده خودمان است و نه اراده دیگران . ما سازمان دهی شده نرفتیم ، با حکم حکومتی نرفتیم ، برای خوش خدمتی نرفتیم ، رفتیم تا بگوییم این مملکت متعلق به ما نیز هست ولی گویا دیگران چنین تصوری ندارند . فکر میکردیم این حد اقل آزادی هنوز موجود است ولی نبود . پس از ساعاتی از ما خواستند فرم های موسوم به فرم های اغتشاش را پر کنیم و متعهد شویم که دیگر با نماد سبز در صحنه ظاهر نشویم و ما نیز گفتیم سبز هم ارزانی شما که ما به بیرنگی خو کرده ایم و به آن مفتخریم و اگر به سبز ارادتی داریم از سر قداستی است که در رنگ سبز سراغ داشته ایم . اما این را هم میدانیم که سبز در دل سیاهی نمودی ندارد و در مجاورت سپیدی و روشنی است که میدرخشد و زیباییش پدیدار میگردد . پس از تکمیل فرم ها به من اجازه دادند تا چشم بند ها را از چشم افراد خانواده ام باز کنم و سپس گفتند آزادید میتوانید بروید . آیا واقعا آزادیم ؟
۱۴ بهمن, ۱۳۸۸ - ۵۸ نظر
VN:F [1.7.8_1020]
باور کنید از هیچ سؤالی به اندازه این سؤال تکراری که بعضا از من و امثال من می پرسند متنفر نیستم . من از مورد سؤال قرار گرفتن بدم نمی آید و سراغ ندارم خبرنگاری و یا نشریه ای از من سؤال کرده باشد و من بی جواب گذاشته باشم ولی به این سؤال حساسیت خاصی دارم . حقیقتا نمیدانم منظور از این سؤال چیست. سؤال این است ، چرا بعنوان یک هنرمند خود را آلوده سیاست کرده اید؟ مشکل این سؤال کنندگان این است که اصولا بین سیاسی کاری و سیاست بازی و روشنگری و آگاهی بخشی فرقی نمیگذارند.
وظیفه یک هنرمند در وهله اول کسب آگاهی و بالا بردن شعور اجتماعی خویش است و نیز شناختن دردها و مشکلات جامعه و به دنبال آن تلاش در جهت ارائه یک اثر هنری به گونه ای که آثار و نتایج آن روشنگری ، آگاهی بخشی و هدایت جامعه باشد در مسیری که به ایشان کمک کند تا مشکلاتشان را حل کنند و به حقوقشان برسند .
در رسیدن به این اهداف مقدس است که فعالیت های هنری یک هنرمند متعهد با واقعیت های موجود در جامعه گره میخورد و قطعا این گره خوردن ها چالش هایی را بدنبال خوهند داشت . برای مثال اگر هنرمند نقاشی مشکل فقر و دلایل آن را در جامعه به تصویر بکشد یقینا توسط قشر طماع و فاسدان اقتصادی مورد اعتراض قرار خواهد گرفت چرا که منافع خویش را در خطر می یابند . طبیعتا مفسدان اقتصادی که خون مردم را در شیشه میکنند در عرصه سیاست نیز به فعالیت مشغولند و اینجاست که دامان سیاست آلوده میگردد . از آنجا که سیاست گذاری های حاکمان میتواند منافع مفسدان و اخلال گران اقتصادی را تحت الشعاع قرار دهد لذا می بینیم در تمامی دنیا این شیاطین اقتصادی تلاش میکنند جایگاه ها و مناصب سیاسی را نیز اشغال نمایند و چون پول و قدرت در اختیار دارند اکثرا موفق میشوند . وظیفه یک هنرمند در چنین شرایطی چیست ؟ آیا چون روشنگری او دامان ظالمان را میگیرد و به چالش سیاسی ختم میشود باید که از مسئولیت اصلی خود شانه خالی کند ؟
به من میگویند ای کاش سیاسی نبودی و ای کاش فقط میخواندی. این به این مفهوم است که ای کاش وظیفه شناس نبودی و ای کاش سرت را پایین می انداختی و نمیدیدی. ای کاش کور بودی و ای کاش کر بودی. مگر میشود صدای فریاد مظلومیت را نشنید ؟ مگر میشود ظلم آشکار را ندید ؟ مگر میشود بعنوان یک هنرمند عینک بی دردی و خوش باوری به چشم زد؟ اصولا چرا باید این سؤال به ذهن شما خطور کند؟ حق گویی و حق طلبی به معنای سیاسی بودن رایج نیست که اساسا سیاسی کاری و سیاست مداری رایج از حق گویی و حق طلبی فرسنگ ها فاصله دارند . آن به ظاهر هنرمندی به سیاست پلید آ لوده است که نان به نرخ روز میخورد . یک روز سینما به آتش میکشد و یک روز خود را یکتا حامی سینمای کشور میداند . یک روز هم سفره و همراه جان بر کف جبهه اصلاح طلبی است و روزی دیگر جز اصول گرایان را ملحد کافر میداند . آری اگر سیاسی بودن و سیاسی کاری کردن به مفهوم فریبکاری و نیرنگ و مردم فریبی است از هر آنچه بوی سیاست بدهد بیزارم ولی به این بهانه و با این تعریف غلط نباید هنرمندان ما از حق گویی و حق طلبی دوری جویند و بعضا ژست روشنفکری نیز بگیرند .
مطمئنا هنرمند متعهد بودن رنج دارد و درد بسیار . محرومیت دارد و سختی کشیدن . مشکلات مادی و معنوی خرد کننده ای که روزگار را بر روح لطیف هنرمند تیره و تار میکند اما چاره ای نیست که هنر در اینگونه بودن است .
در این روزهای سخت و سرنوشت ساز میتوان چهره واقعی هنر و هنرمندان را شناخت . امروز مردم آگاه و هوشیار ما خوب میفهمند فرق بین هنر متعهد و هنر آلوده به سیاست را . امروز بیش از هر روز دیگر جامعه به حضور سبز و آگاهی بخش هنرمندان نیاز دارد هنرمندانی که میتوانند برای همیشه جایگاهشان را در دل مردم جامعه شان تثبیت کنند . به نظر من جشنواره فجر امسال بخوبی مرز بین هنر متعهد و هنر سیاست محور را مشخص نمود . حضور و عدم حضور هنرمندان در جشنواره فجر درس بزرگی به من به شما و به سیاست مداران داد. باید متوجه باشیم فرق بسیار بزرگی است بین روشنگری و حق طلبی و سیاسی کاری و فریب . فرق بزرگی است بین رخشان بنی اعتماد ، جعفر پناهی و آنان که به هر شکل ماندنی و حضوری تن میدهند .فرق بزرگی است بین فرصت طلبان هنر فروش و هنرمندان رسالت بر دوش.
۸ بهمن, ۱۳۸۸ - ۴۷ نظر
VN:F [1.7.8_1020]
حدود هشت ماه پیش در ۲۴ خرداد ماه آخرین پست را در این وبلاگ برای شما عزیزان قرار دادم و به دنبال آن سکوت بود و سکوت . سکوتی که جز افزایش خشم درون برای من چیزی نداشت . خدا را شاکرم که آتش این خشم را در دلم افروخت که اگر جز این بود امروز باید خود را به بی دردی و بی مسئولیتی مؤاخذه میکردم .از او میخواهم تا در مقابل ظلم و ستم و نامردمی هر روز بر خشمم بیافزاید و نگذارد به بی دردی و نخوت و پوچی برسم . آفتی که این روزها گریبان برخی از ما را گرفته است . این خشم باید که در وجودم شعله کشد ، از درون بسوزاندم تا همه وجودم را فریادی بر آمده از درد کند ، فریادی که تا عرش خدا بالا رود و پیامم را به او برساند . پیام درد آلود و خسته ام را که خدایا امروز بیش از هر روز دیگر من وهمنوایانم به تو و کمک تو نیازمندیم که پناهی جز تو نداریم ، یاریمان کن .
۲۴ خرداد, ۱۳۸۸ - ۱۶ نظر
VN:F [1.7.8_1020]
تکفیر میکُنیگُلُ بهجُرمِ انتشارِ عطر !
خط میزنیفوّارهرُ قطرهبهقطره، سطر ، سطر !
منُ بهدار میکشی، بهاتهامِ یکنفس!
پرندهرُ پَر میبُری، در اینشبِ قفسقفس !
دیوار میکشیهنوز بینِ چراغُ چشمِ من!
زنجرهها رُ میکُشیاز ترسِ همصدا شُدن!
با سردخونههایپُر ، با خشمِ ما چهمیکُنی؟
با بغضِ زندونیشُدهتو اینصدا چهمیکُنی؟
شکنجهمیدیگندمُ با سایهیداسِ غضب!
حراجِ میکُنیتنِ مزرعهرُ وَجب، وَجب!
لالهبهحبسمیبری! شبپرهپَر پَر میکُنی!
خورشید رُ میدزدیُ شبرُ مکرّر میکُنی!
رگبار میبندیبهماه! فانوسگردنمیزنی !
ستارهپایینمیکِشی! آیینهها رُ میشکنی!
با سردخونههایپُر ، با خشمِ ما چهمیکُنی؟
با بغضِ زندونی شُدهتو اینصدا چهمیکُنی؟ (یغما گلرویی)